تبليغاتX
کوچه تنهایی
داستان اول: اشتباه فرشتگان

 درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود ..
 پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
 از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
 حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

***********************************************

داستان دوم: مرد کور


 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به اوانداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه واسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
 
وقتی کارمان رانمی توانیم پیش ببرییم اگر استراتژی خود را تغییر بدهیم خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشیم هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالمان از دل،فکر،هوش و روحمان مایه بگذاریم.

 این رمز موفقیت است .... لبخند بزن دوست من

**********************************************

داستان سوم:مانعی در مسیر

 درروزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير برمی‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. 
سپس يک مرد روستايى با بارسبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. 

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
 <<هر مانعى، فرصتى >>

منتظر نظرات قشنگتون هستم

با بهترین آرزوها واسه همه دوستای عزیزم
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط محمود اکبری  | 

من مثبت انديش هستم!

از دل غم ها دليلي مي يابم براي شاد زيستن.

نه با انكار بدي ها و سر به زير برف كردن!

كه اگر غير از اين باشد...

خيال باف خواهم بود نه

مثبت انديش!

********

خدا جان كسي را نمي گيرد.

انسان ها از زندگي خسته مي شوند!!!

بيماري ها بي دوا شفا مي يابند.

اگر تو واقعا بخواهي!

********

مديوني!

مديوني به خودت، به خدا، به زندگي.

مديوني به هر چه در عالم است.

باور كن مديوني دوست من!

اگر...

از لحظه لحظه هاي عمر كوتاه زندگي...

لذت نبري!

********

گورستان،

با تمام حرف و حديث هايش

تنها راز شادمانه زيستن است.

گورستان با سكوتش مي گويد:

 سخت نگير رفيق!

زندگي ارزش يك ثانيه اندوه هم ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:43  توسط محمود اکبری  | 

 جملاتی از دکتر علی شریعتی:

خدایا!!!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد ،طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!
آتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و آنگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:16  توسط محمود اکبری  | 

این خبر رو بخونید واقعا در قرن ۲۱ فقط در ایران اینچنین خبرهای خوشی میشه شنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"فرماندهی انتظامی استان قزوین، در یك تصمیم‌گیری ناگهانی دستور داده است كه اتوبوس‌های بین‌شهری قزوین به تهران در پایانه مسافربری این شهر، تفكیك شوند و به‌صورت زنانه و مردانه حركت كنند.

به گزارش ایسنا، سردار هدایتی، فرمانده انتظامی استان قزوین درباره اجرای طرح تفكیك جنسیتی اتوبوس‌های مسافربری ترمینال گفته است: «این طرح به درخواست دانشجویان دختر دانشگاه‌های استان و همچنین خانواده‌ها از تاریخ 15 مهرماه امسال اجرا شده است.» او با اشاره به اینكه این طرح در اردیبهشت و خردادماه به‌صورت آزمایشی انجام شده بود، گفته است: «بنابراین طرح اتوبوس‌های مسیر قزوین ـ تهران به اتوبوس‌های ویژه آقایان، ویژه خواهران و خانواده‌ها تفكیك شده است.»

سردار هدایتی در پاسخ به این سوال كه «آیا تاكنون مواردی درباره ایجاد مشكلی در اتوبوس‌ها به پلیس گزارش شده بود كه منجر به اجرای این طرح شود؟»، گفت: «تاكنون در این زمینه شكایتی را دریافت نكرده‌ایم، همچنین برای ارتقای سطح امنیت در جامعه نیز نباید منتظر به‌ وجود آمدن مشكلی بود تا اقدام به اجرای طرحی كرد.»

وی طرح تفكیك جنسیتی اتوبوس‌های ترمینال قزوین را یك طرح كارشناسانه دانسته و گفته است: «پلیس جلسات متعددی را با دانشجویان و پدر و مادرها در دانشگاه‌ها در این رابطه داشته و روند اجرای این طرح در حال حاضر مطلوب است.»

سردار هدایتی در رابطه با به‌وجود آمدن برخی بی‌نظمی‌ها نیز كه به دلیل اجرای طرح در ترمینال قزوین ایجاده شده و نارضایتی برخی از مردم را به دنبال داشته نیز گفته است: «در ابتدای اجرای هر طرح ممكن است بعضی از مردم احساس نارضایتی داشته باشند كه در ادامه، این نارضایتی نیز برطرف خواهد شد.»

طرح تفكیك زنان و مردان در اتوبوس‌های بین‌شهری تا به حال سابقه نداشته و مدیران شهر قزوین اولین مدیرانی هستند كه چنین تصمیمی را در این زمینه گرفته‌اند. اولین‌بار، طرح تفكیك جنسیتی در وسایل حمل‌و‌نقل عمومی در اتوبوس‌های واحد اتوبوسرانی در اواسط دهه 60 اعمال شد كه مخالفت‌هایی را نیز برانگیخته بود، اما با اصرار مسوولان این تصمیم اجرا شد. طرح تفكیك جنسیتی در مترو تهران نیز اعمال شده و دو واگن ابتدایی و انتهایی هر قطار مترو به خانم‌ها اختصاص یافته است. البته ورود خانم‌ها به دیگر واگن‌های مترو ممنوع نیست.

تصمیم‌گیری‌های چند روز اخیر فرمانده‌هان انتظامی شهر قائم‌شهر نیز كه تعدادی از جوانان شهر را به دلیل پوشیدن لباس‌هایی كه نامناسب می‌دانستند، دستگیر كرده بودند باعث نارضایتی‌هایی شده بود. طرح ارتقای امنیت اجتماعی از تابستان سال گذشته در تهران و هنگام فرماندهی سردار رادان كه اكنون جانشین فرمانده كل ناجاست، با استقرار گشت‌های ارشاد در خیابان‌ها شروع شد."
آخه یکی نیست به اینها بگه ما انسانیم حیوان که نیستیم اینجوری رفتار میکنند. تا کی باید فقط صورت مساله ها پاک بشه و فکری اساسی و پایه ای در مورد فرهنگ ما ایرانی ها گرفته نشه. تا کی؟؟؟!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:32  توسط محمود اکبری  | 

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.

http://www.iranalive.org/

آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.

و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.

 

شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟

 

مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.

 

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟

 

عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.

 

درختان میوه خود را نمی خورند،

ابرها باران را نمی بلعند،

رودها آب خود را نمی خورند،

چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.

 

اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت  و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.

هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری

 

زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها

 

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟

 

با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:23  توسط محمود اکبری  | 

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای را بچینی؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از یک مدت طولانی برگشت.

 استاد پرسید: چه آوردی؟

شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگردپرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت رو بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلوتر بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!!

نتیجه اخلاقی و علمی این داستان با خودتون 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:30  توسط محمود اکبری  | 

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بس خفته نماند

 

آنکس نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

درکشورما وضع چنین است بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پول خر خویش براند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط محمود اکبری  | 

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت
!


نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:2  توسط محمود اکبری  | 

حیف که لحظه های آگاهی بسیار کوتاه است.

برای لحظه هایی از نادانی ها و افکار پلید دور می شویم،ولی خیلی زود ذهنمان پر می شود از افکار گوناگون و رویاها ما را به این طرف و آن طرف می برند،ما را به خود مشغول می کنند.

برای لحظه هایی از خشم و نفرت و نادان دور می شویم و به عشق و محبت نزدیک می شویم،ولی خیلی زود افکار و عادت ها و رویاها به سراغمان می آیند و  ما را به این سو و آن سو می برند.

برای نیل به هر وضعیت و هر هدفی باید شرایط خاصی را مهیا کنیم.

به طور حتم به تمرین نیاز داریم تا از عادت ها دور شویم و به سمت شناخت و بازسازی ذهن حرکت کنیم.باید ریشه های غفلت و نادانی و رویا و توهم را بخشکانیم.هر وضعیتی را هم به اسم آگاهی نشناسیم،کمی بر خودمان سخت بگیریم و خودمان را گول نزنیم،سعی کنیم در زندگی کور نمانیم!

البته بیشتر افراد خود را آگاه و به اصطلاح عاقل می دانند،این اهمیتی ندارد،بگذاریم به خیال خامشان خوش باشند،ما به دنبال رشد و پیشرفت و آگاهی ِ ناب باشیم.

وقتی که ذهنمان پر است از افکار مختلف و این افکار از مغز ما عبور و ما را کنترل می کنند،نمی توانیم اسم وضعیت را آگاهی بنامیم.

چون فکر از گذشته است و ما برای بازسازی ذهن خود به گذشته نیازی نداریم،برای بازسازی خودمان به چیزی نیاز نداریم.

فقط عزم و اراده ای بزرگ لازم است،با دستان خالی و بدون هیچ اندیشه و قالبی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:26  توسط محمود اکبری  | 

یکروز وقتى دانشجویان به دانشکده رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این دانشکده بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم؟
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از دانشجویان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در دانشکده مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام دانشجویان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ؟این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در دانشکده بود؟ به هر حال خوب شد که مرد؟!

دانشجویان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است؟
http://pileyeabrishami.persiangig.ir/bc4102-001.jpg
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط محمود اکبری  |